مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

چندخطی از جنس مادرانه

سلام ماهک نازنینم........ روشنایی وجودت به همه لحظه های عمرم از قرص ماه چهارده تابان تره.کنار تو که هستم دنیارو با همه خوشی و زرق و برقش دارم.گرمی وجودت تو دلم از خورشید خدا هم گرمابخش تره.برق چشمای قشنگت از نور همه ستاره ها قشنگتره.نگاه کردن به صورت ماهت ارامشی رو به ذره ذره وجودم میده که هیچ جا این ارامش رو نمیشه پیدا کرد.تو یه قاصدکی بودی تو دست فرشته ها که خدا تو رو با نفس خودش به من هدیه کرد.تو چلچراغی هستی که شب های زندگیم رو روشن و گرم کردی.دستای کوچیکت رو که روی صورتم میذارم تک تک غصه هام رو از دلم برمیداره و تک تک گره بغض هام رو تو دلم باز میکنه.با چهره خندانت اسمون سیاه شب رو ستاره بارون میکنی و چشم و دل من رو روشن!طلوع هرصبحم با...
3 ارديبهشت 1393

ببین چقدر با نمک شدی؟

سلام ملکه گلها.شیرین دخترم خبر داری چقدر بلا شدی؟؟؟؟؟؟ کارو زندگیت شده دلبری کردن واسه مامان.اخر منو با این کارات ذوق مرگ میکنی.امروز اومدی محکم دستت رو دور گردنم حلقه کردی و می گی مامان ایام دوست دایم .هروقت شونه به دست میشم میای شونم رو از دستم میگیری و میگی ادازه بده ادازه بده مدیسی مویات رو شونه بزنه....دیروز کار اشپزخونه خستم کرد اومدم نشستم و گفتم وای مهدیس چقدر خسته شدم با زبون شیرینت گفتی خسته شدی؟؟گفتم اره گفتی بخواب ت ماشاجت بدم(ماساژت بدم)و اومدی کمرم رو با دستای نازو کوچولوت ماساژ دادی .موقع غذا خوردن میگی مدیسی خودش خانم شده و خودت غذا دهنت میذاری و وقتی سیر شدی میگی دیگه سیر شدم مامان ایام دست دید نکنه...چند روز پیش باباوحید...
2 ارديبهشت 1393

سفری به اب های جنوب.

سلام نور وجودم.حرفهای جاموندم رو میخوام واست خلاصه بگم که این خاطرات از کتاب یادگاری مجازیت جا نمونه.بهمن و اسفند خیلی وقت خوبی بود واسه سفر به جنوب.البته ما خودمون هم تقریبا جز جنوب حساب میشیم ولی منظورم ابهای جنوبه.اولین سفرمون با باباجون و مامان جون به گناوه بود و بیشتر از همه به مهدیس گلی خوش گذشت چون با مامان جون همش مشغول اب بازی بودی و من هم با ذوق زیاد فقط نگات میردم و صدای خندت به دلم ارامش میداد.بعداز کلی اب بازی رفتیم باهم شن بازی کردیم و یه ادم شنی خوشکل درست کردیم .البته شما بیشتر دوست داشتی ادم شنیت رو خراب کنی.وقتی میخواستیم واسه ادم شنیت دهن درست کنیم رفتیم یه شکلات پیدا کردیم که بزاریم واسه دهنش که شما اومدی نسازیو نمیذاشتی ...
26 فروردين 1393

بوی بهار رو با سرسبزی وجودت احساس میکنم

سلام نهال کوچک من.میدونم خیلی وقته نیمدم سراغ وبلاگت و نتونستم واست مطلب جدید بزارم .خوب قبول کن که اسفند ماهه شلوغ و پرکاریه.اینقدر این ماه تنوع کاری داری که نمیدونی چجوری اولویت بندیشون کنی.درست کردن هفت سین,خونه تکونی,خرید عید,سفر جنوب و خیلی کار دیگه .....مخصوصا اگه یه وروجک شیرین زبونی مثل مهدیس خانم یا به قول خودت مدیسی تو دست و پات باشه.ماشالا به جونت اینقدر نمک داری و شیرین بلایی که هرلحظه وجودت واسم یه خاطرست........ هر ثانیه از وجودت یک دنیا احساسه.ولی نمیدونم چرا کلامم نمیتونه احساسم رو اونجوری که هست بیان کنه...... بعضی وقتا یه حرفایی می زنی که مامانی و بابایی انگشت به دهن میمونن.امروز به من گفتی قالبمه بده مدیسی تا گذا دلس کنه...
19 فروردين 1393

روز جهانی کودک

سلام زیباترین رویای من.دستان کوچک نوازشگرت را دوست دارم.و این دستان کوچک تو بود که احساس کودکانه را در من بیدار کرد و در کنار تو به دورانی میروم  که هیچگاه فکر نمیکردم بازگشتی داشته باشد.با تو دومین ایام خزان را میگذرانم ,در حالی که دو سال پیش در انتظار به اغوش کشیدنت روزهای سخت و طاقت فرسایی را گذراندم و چشم انتظار بهاری بودم که بهاره ی من را به من هدیه دهد.انتظار امانم را بریده بود و کاسه دلتنگیم پر شده بود.روزهایت لبریز از وابستگیست و فقط ارامش را در برم می خواهی.مایه افتخارم است که اغوش مرا پناهگاه گرم و ارامش بخشی برای خود برگزیده ای هرچند گاهی خسته و ناتوان می شوم و به دنبال تنهایی می گردم و خودم را می خواهم اما دم نمی زنم و نمی خ...
12 بهمن 1392

18 ماهگی گل سرسبد همه نی نی های دنیا مبارک.

سلام یکی یکدونه من.18 ماهگیت مبارک.از لحظه لحظه زندگیم خوشحالم و لذت می برم  از وجود نازنینت.دخترم دیگه خانم شده 18 ماهه شده واسه مامان و باباش حرف می زنه همه حرفامون رو متوجه میشه و درک می کنه.بلده لباساش رو بپوشه البته با یکم کمک.ماشالا هزار ماشالا همه چی میگی .شبا قبل از خواب تازه یادت می یاد حرف بزنی.ترگل من بلده سوره توحید رو بخونه تا 10 بشماره کلی شعر می خونی با عروسکات آلیسا آلسا بازی می کنی .عموزنجیر باف بازی میکنی و کارت های صدآفرینت رو خیلی دوست داری و با اونها خیلی خوب مشغول میشی.شب قبل از خوابت عروسکات رو لالا میکنی  سوره توحید میخونی شب بخیر می گی و کتاب من بلدم مسواک بزنم رو می خونی مسواک میزنی بعد می خوابی.جدیدا موقع...
12 بهمن 1392

برف می بارد ریز ریز ریز..............

سلام گلوله برفی مامانی.روزهای برفیت مبارک جان مادر.این روزها برف همه رو غافلگیر کرده.درسته اب و برقمون 2 روز قطع شد و ما به سبک غار نشینا زندگی می کردیم ولی قشنگی زمستان به برفه....روزههای برفی حسابی حوصلت سر رفته بود چون دوست داشتی بری بیرون ولی برفگیر شده بودیم و نمیشد جم بخوری.البته از 1روز از بی برقی و بی ابی فرار کردیم و رفتیم خون عمو سعید اینا.و شما حسابی با امیرحسین بازی کردی .یک روز هم من و بابا وحید و مهگلم حسابی لباس پوشیدیم و رفتیم برف بازی.ولی از اولی که رفتیم بابا وحید مشغول هل دادن ماشین و بیل زدن برفا بود و ما خودمون با دیانا و مامانش شروع کردیم برف بازی و دخترم گلوله برف مینداخت واسه بابا و میگفت بیا بازی ,مامانی رو از کت و ک...
12 بهمن 1392

12 تاااااااااا مروارید دارم!!!!!!!!!

      سلام سلام صدتا سلام               من اومدم با دندونام    میخوام نشونتون بدم                 صاحب مروارید منم یواش یواش وبیصدا               شدم جزء کباب خورا با خوشحالی و میمنت بسیار 4 مروارید باهم در صدف شکفتند.هرچند با سر زدن این 4 مروارید دل مادر هر لحظه میلرزید و مشوش بود از فشار بسیاری که جگر گوشه اش تحمل می کرد و مادر بود که میسوخت به همراه تو در تبی که در جانت بود.شادمانم که در سن19...
9 بهمن 1392

دختر عزیزم روزت مبارک(حرف های جا مانده)

سلام دختر کوچک رویاهای من.عزیزکم تولد حضرت معصومه بهترین و والاترین دختر دنیا رو به صورت ماهت و قلب پاکت تبریک میگم و امیدوارم که خانم فاطمه معصومه رو دوست و الگوی خودت فرار بدی.دختر زیبای من قبل از بوجود اومدنت من با حضرت معصومه دوستی خبلی نزدیکی پیدا کرده بودم و هرجا گره ای تو کارم می افتاد ایشون رو واسطه بین خودم و خدای خودم قرار می دادم و چندین بار معجزه حضرت رو واسه گره گشایی کارام دیدم و حسرت می خورم که بواسطه گناهام رابطم کمرنگ شده.نازنینم همون مدتی که تو فکر مامان شدن بودم یه سفر ضروری واسه بابا وحید پیش اومد که بریم تهران.من دوست نداشتم برم چون را طولانی بود و 2روزه باید بر میگشتیم ولی بخاطر اصرار همسر عزیزم و اینکه تنها نباشه رفتیم...
9 بهمن 1392

مهدیس خانم به سلمانی می رود

سلام دختر مو قشنگم.مامانی دوست داشتم موهات رو اصلا کوتاه نکنم و بذارم بلند شه تا بتونم واست گیسش کنم همش برات شونش کنم نازش کتم ولی موهات خیلی شلخته شده چون تار موهات نازکه همش تو هم گره می خوره و بهم می پیچه.همش میاد جلو چشمت میترسم چشات ضعیف شه.می خواستم خودم کوتاش کنم ولی ترسیدم خراب شه منم بردمت ارایشگاه لبخند که ارایشگاه کودکه.محیط خیلی جالبی داشت صندلیای خوشکل .یه پارک کوچیک.بادکنک های رنگی و انواع برنامه کودکان رو واست پخش می کرد.اولی که رفتیم داخل ارایشگاه اینقدر محو اطراف شده بودی و خوشحال بودی که می خوای بازی کنی ولی وقتی اقای ارایشگر قیچی گذاشت رو سرت شروع کردی به گریه کردن هرزگاهی به تلوزیون نگاه می کردی و اقاهه واست cd حسنی نگو ...
28 مهر 1392